ذبيح الله صفا

1300

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* در دهر كه بهر خوشدلى زندانست * كى بر رع اهل دل لبى خندانست هر گوشه كه مىرويم محنت‌زارست * هر كوچه كه مىدويم در بندانست * اينجاست كه هوش محو بيهوشيهاست * سررشتهء حرف با فراموشيهاست دم دركش و سير كن مقامات بلند * برجستگى سخن ز خاموشيهاست * كى رنگ‌پذير كلفت چون و چراست * آيينهء صاف ما كه انصاف‌نماست چون شيشهء باده پيش ارباب نظر * از ظاهر ما صفاى باطن پيداست * در همچو صدف پشت و پناهى دارد * شبنم ز گياه تكيه‌گاهى دارد افراد جهان محو جمال ازلند * خورشيد بهر ذره نگاهى دارد * هر نغمه كه بلبلان خروشان خوانند * نى بهر نشاط باده‌نوشان خوانند هر صبح ز محرومى ناديدن گل * تكبير فناى گلفروشان خوانند * انسان كه بود بذات خود بىمانند * آوازهء معرفت ازو گشت بلند درياى وجوب چون بجنبش آمد * موجى زد و گوهرى بساحل افگند * دوران از سال و ماه برمىگردد * تا قاصد ما ز راه برمىگردد صدبار رود ز هوش و بازآيد چشم * تا از رخ او نگاه برمىگردد * دل گريه و جان ناله تمنا دارد * هر قطرهء اشك شور و غوغا دارد پيوسته بديده مىرود خون جگر * اين سيل هميشه رو به دريا دارد * اى خاك درت سرمه‌كش چشم اميد * رفتى و ز انتظار شد ديده سفيد